![]() |
![]() |
|
| hamenamardan |
|
خسته ام؛ انگار صد سال پياده راه آمده ام.انگار صدسلسله كوه را روي شانه هاي نحيفم حمل كرده ام.انگار هزار سال پلك بر هم نگذاشته ام. خسته ام؛آنقدر خسته كه نام خود را هم فراموش كرده ام و هيچ يادم نيست كه اولين بار كدام گل را بوييده ام.من شكل سنجاقكي را كه در كوچه كودكي بوسيده ام؛از ياد برده ام.خسته ام؛انگار اين جاده هاي سرد خاكي تمام شدني نيست.از دست زمين وآسمان دلگيرم و از درختاني كه بي من سبز شده اند؛ گلايه مندم .خسته ام؛اما نه آنقدر كه نتوانم تو را دوست داشته باشم واز كنار نفسهاي گرمت بي اعتنا بگذرم .بگو؛چقدر به انتظار بنشينم كه زمان از من عبور كند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تك تك فانوسهايم باشند؟چقدر پيراهن كدرم را در چشمه آرزوها بشويم و روي طناب دلواپسي پهن كنم؟ اگر شوق رسيدن به دستهايت نبود؛هيچ گاه آغوشم را نمي گشودم واگر صداي گوشنواز تو نبود؛از گوشه تنهايي بيرون نمي آمدم .اگر شوق ديدن چشمهايت نبود؛هيچ گاه پلكهايم را بيدار نمي كردم و اگر نسيم حرفهايت نمي وزيد؛معناي جهان را نمي فهميدم.خسته ام؛اما نه آنقدر كه نتوانم هر روز بر با شكوه ترين قله زندگي بايستم و همراه با ستاره ها و خورشيد به تو سلام كنم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 11:40 توسط تنهاترین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوستت دارم را با ط می نویسم بگذار دیگران هم از طنابش بالا بیایند
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 تیر 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| پیوندها |
|
عاشقانه ها از غصه لبریز نقطه سر خط فریادی در سکوت mather مادر |
|
RSS
|