![]() |
![]() |
|
| hamenamardan |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 17:54 توسط تنهاترین |
|
|
وقتی که رفتی بی کسی را تازه فهمیدم با رفتنت دلواپسی را تازه فهمیدم بغضی غریب از جنس باران در گلویم ماند ابری سترون قله های عشق را پوشاند باد خزان پیچید و دست یاس پر پر شد من ماندم و یک آسمان فانوس دلتنگی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 17:40 توسط تنهاترین |
|
|
خسته ام از حبس و دیوارو قفس
خسته ام از حجم سنگین نفس خسته ام از ابر و باران و غبار از طلوع و از غروب این دیار خسته ام از دیدن هر منظره از طبیعت اندرون پنجره خسته ام از رفت و آمدهای دور از کویر و دشت و صحرا و عبور خسته ام از های و هوی بچه ها خسته ام از ظلمت این کوچه ها خسته ام از خستگی و سادگی خسته ام از عشق و از دلدادگی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 17:20 توسط تنهاترین |
|
|
تو نبودي كه تپشهاي بي موقع قلب نا آرامم را هنگام بارش باران بشنوي دعا كردم قبل از خوابيدنم پيش ازآنكه باران تمام شود بيايي ومثل هميشه بهار وعده گاهمان شود و ياسها نظاره گر عشقمان ولي افسوس دير آمدي باران تمام شد و من مانده ام ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 17:10 توسط تنهاترین |
|
|
به خود زین رنج بیزارم که با این خلق مانوسم به خود زین درد می پیچم که دور از یار می مانم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 16:36 توسط تنهاترین |
|
|
خودت را دوست داشته باش تا به به دیگران فرصت دوست داشتن بدهی برای عشق هیچ گاه دیر نیست؛پس نگران گذران عمر نباش عشق در بستر زمان شکل میگیرد.پس صبور باش تا نگردی گمشده خود را نمی یابی و اگر هم بیایی قدر آن را نمی دانی.پس هیچ گاه از جستجو بازنایست گمشده واقعی توِِ؛تو را آنطور که هستی دوست می دارد نه آنطور که خود می پسندی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 15:32 توسط تنهاترین |
|
|
۱ـ آدمها سه دسته اند: یک دسته آنهایی که به درد لای جرز نمی خورند .یک دسته آنهایی که به درد لای جرز می خورند. یک دسته هم بقیه آدمها بگذریم از آنهایی که آدم نیستند .۲ـ خوابیدن کار ساده ای نیست چرا که برای آن باید سراسر روز بیدار بود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 15:21 توسط تنهاترین |
|
|
میدونی فاصله بین انگشت ها واسه چیه؟ واسه اینه که یه نفر دیگه با انگشت هاش این جای خالی رو پر کنه پس بدنبال دستی باش که تا ابد بتونه دستت و بگیره. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 15:6 توسط تنهاترین |
|
|
۱ـ اگر اولش به فکر آخرش نباشی ؛آخرش به فکر اولش می افتی. ۲ـ لذتی که در فراق هست در وصل نیست چون در فراق شوق وصل هست و در وصل بیم فراق. ۳ـ بدنبال کسی نرو که بتوانی با او زندگی کنی.بدنبال کسی برو که نتوانی بدون او زندگی کنی. ۴ـ دوست خوب سخت بدست می آید سخت از دست می رود ولی هر گز فراموش نمی شود. ۵ - عشق مثل یک ساعت شنی می ماند همزمان که قلب را پر میکند مغز را خالی میکند . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 11:56 توسط تنهاترین |
|
|
خسته ام؛ انگار صد سال پياده راه آمده ام.انگار صدسلسله كوه را روي شانه هاي نحيفم حمل كرده ام.انگار هزار سال پلك بر هم نگذاشته ام. خسته ام؛آنقدر خسته كه نام خود را هم فراموش كرده ام و هيچ يادم نيست كه اولين بار كدام گل را بوييده ام.من شكل سنجاقكي را كه در كوچه كودكي بوسيده ام؛از ياد برده ام.خسته ام؛انگار اين جاده هاي سرد خاكي تمام شدني نيست.از دست زمين وآسمان دلگيرم و از درختاني كه بي من سبز شده اند؛ گلايه مندم .خسته ام؛اما نه آنقدر كه نتوانم تو را دوست داشته باشم واز كنار نفسهاي گرمت بي اعتنا بگذرم .بگو؛چقدر به انتظار بنشينم كه زمان از من عبور كند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تك تك فانوسهايم باشند؟چقدر پيراهن كدرم را در چشمه آرزوها بشويم و روي طناب دلواپسي پهن كنم؟ اگر شوق رسيدن به دستهايت نبود؛هيچ گاه آغوشم را نمي گشودم واگر صداي گوشنواز تو نبود؛از گوشه تنهايي بيرون نمي آمدم .اگر شوق ديدن چشمهايت نبود؛هيچ گاه پلكهايم را بيدار نمي كردم و اگر نسيم حرفهايت نمي وزيد؛معناي جهان را نمي فهميدم.خسته ام؛اما نه آنقدر كه نتوانم هر روز بر با شكوه ترين قله زندگي بايستم و همراه با ستاره ها و خورشيد به تو سلام كنم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 11:40 توسط تنهاترین |
|
|
در کهکشان زیبای سر نوشت بدنبال جای پای خویش می گردم
زمان می گذرد. آهسته و بی خیال
گویی در این دنیای فانی هیچ اتفاقی نیفتاده است.
بی خبر از ناکامی ها؛ بی وفایی ها و دوستی ها
زمانی احساس کردم فقیرترین آدم در عالم هستی هستم.
آن زمان بود که تو را ازدست دادم. می خواستم برای از دست دادنت قطره ای اشک بریزم
ولی افسوس که اشکهایم را برای بدست آوردنت ریخته بودم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 10:55 توسط تنهاترین |
|
|
به خاطر تو مي نويسم
به خاطر تويي كه هميشه بر چسب غرور روي پيشوني من مي چسبوندي و هيچ وقت يه نگاه به آينه هم نكردي كه ببيني منم دارم قربوني غرور تو ميشم ...
تويي كه سنگيني گوش دلتو به پاي ضعيف بودن صداي عشق من مي نوشتي ...
تويي كه نديدي من حتي غرورمو تو قمار عشقت باختم ...
آره به خاطر تو مي نويسم
به خاطر تويي كه هر وقت چرخ روزگار بر وفق مرادت نمي گشت و بار غصه ها رو شونه هات
سنگيني مي كرد كوتاه ترين ديواري كه براي خراب كردن پيدا مي كردي دیوار آه ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 10:0 توسط تنهاترین |
|
|
به روی ناکسان پست من هرگز نمی خندم
اگر عمری بود باقی به ناکس دل نمی بندم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 9:54 توسط تنهاترین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوستت دارم را با ط می نویسم بگذار دیگران هم از طنابش بالا بیایند
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 تیر 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| پیوندها |
|
عاشقانه ها از غصه لبریز نقطه سر خط فریادی در سکوت mather مادر |
|
RSS
|